تبليغاتX
تنها راه سعادت

تنها راه سعادت
ایمان جهاد شهادت
دلم چقدر تنگ شده واسه وبلاگم و واسه دوستان. گفتم عرض ارادت و اعلام وجودی بکنم تا هر کی نگرانمونه از نگرانی درآد.

عممممممممممممرا

همه خیالشون راحت. به کارتون برسید. قصد برگشت ندارم

ما رو از دعاهاتون حداقل یادتون نره.

یا علی

 

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 2:22 ] [ پریسا ] [ ]
میخواستم وقتی رفتنم قطعی شد به همه بگم.ولی دلم نیومد.

فردا روز میلادتونه آقا! دو ماه پیش همین روزا بود که مهمونت بودم.۱۵ روز تو ماه ضیافت خدا.

همین شبا بود که میومدم جلو گنبدت تو صحن انقلاب دو زانو مینشستم و میگفتم:آی امام رضا تو رو به حق مادرت/ یه نیگا کن به دل سیاه این کبوترت/تا که از صدق و صفا عاشق و مبتلا بشم/اونطوری که تو میخوای زائر کربلا بشم...

یادتونه؟

واااااااااااااااااااااای که چه زود وای که چه زود خبر کربلا رفتنو به من و بچه های تیممون دادی.

گروه اول شدن تو یه همچین طرحی همچین هم مهم نیست.اصلش این که اول شدن تو همه چیز این دنیا اصلا مهم نیست. مهم جایزه ای هست که قراره انشالله قسمتمون شه:زیارت عتبات.

فدای مهربونیت امام رضا!اگه یه جو معرفت داشتم اگه فقط یه ذره میفهمیدم که وقتی به شما میگن"خاندان کرم" الکی نمیگن اگه...اگه..اگه...

زبانم قاصره از گفتن اونچه که تو دلم میگذره.از روزی که این خبرو شنیدم همه ش دارم بهت فک میکنم.به شما امام رضا.به جد مظلومت حسین به عموت عباس به کربلا... 

گفتن تا آخر امسال میبریمتون. تا اینجاشو که خودتون جور کردید. بقیه ش رو هم میسپارم به خودتون...

یاد حرفای دوستام افتادم:

"وقتش که برسه همچین قسمتتون بشه که خودتون هم شوکه شید"

"انشالله کربلایی می شوی به زودی زود..."

"وقتی آدم داره اقرار می کنه که پر کاهی در برابر عظمت این ائمه معصمین هست مطمن باشید که اونها هم نگاهشون به ما از سر لطف خواهد بود و این اظهار حقارت و مدد جویی خالصانه رو بی جواب نمی زارن. رفتید کربلا ما رو هم دعا کنید..."

"پنجره فولاد رضا برات کربلا ميده
هر کی که کربلا ميره از حرم رضا ميره"

شرمنده م امام رضا.خیییییییییلیییییییییی

خیلی مخلصتم آقا.خیییییییییلیییییییییییی

فقط یه چیز این وسط باقی میمونه:میترسم برم کربلا و...

دستمو بگیر سلطان!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حتما قرار شاه و گدا هست یادتان

آری همان شبی که زدم دل به نامتان

مشهد...حرم...ورودی باب الجوادتان

آقا! عجیب دلم گرفته برایتان

التماس دعا

عیدتون مبارک

بعد نوشت: دیشب مدام شماره حرم رو میگرفتم.خط شلوغ بود.هر شب که میخواستم با امام رضا حرف بزنم بار دوم سوم آزاد میشد.دیشب میگفت:مشترک گرامی به علت تقاضای زیاد برای ارتباط با مشترک مورد نظر در حال حاضر امکان برقراری تماس وجود ندارد.لطفا مجددا شماره گیری نفرمایید.

 و من مجدد و مجدد شماره گیری میفرمودم."مشترک مورد نظر" قربونش برم سرش خیلی شلوغ بود.

گفتم امام رضا تو که همینطوری هم صدای ما رو میشنوی.فقط میخواستم صدای هیاهوی زائرای عاشقتو بشنوم و چشمامو ببندم و فک کنم جلوی ضریحتم.عیب نداره. دیشبم با دلتنگی گذشت...

[ یکشنبه هفدهم مهر 1390 ] [ 23:54 ] [ پریسا ] [ ]
بسم رب الشهداء و الصدیقین

خیلی وقت که نه ولی مدتیه که فکرم به یه موضوعی مشغول شده که میخوام شما بزرگواران هم اگه میتونید کمک کنید که حل شه.

کمک کردنتون هم میتونه با جواب دادن به این سوالات میسر شه.

۱)اول اینکه چی شد که وبلاگ نویس شدید؟از کجا شروع شد و انگیزه پشتش چی بود؟

۲)الان با گذشت مدت مشخصی از وبلاگ نویسی هنوز همون انگیزه ها رو دارید یا تغییر کردن انگیزه ها؟

۳)چقدر پشت هر کدوم از پست هایی که میذارید نه مطالعه که لااقل فکر هست؟چقدر قبل از اینکه بنویسید به موضوع به صوت جدی و حساب شده فکر میکنید؟

۴)فکر میکنید جایگاه شما و ما در این فضای مجازی کجا هست و کجا باید باشه؟

۵)تاثیر خودتونو تو این فضا چقدر میدونید و فکر میکنید چقدر باید باشه؟

۶)اصلا تاثیر ما باید روی کی باشه؟رو یه عده آدم مثل خودمون یا ...؟مخاطب خودتونو چه کسایی میدونید

۷)به رسالت قلم اعتقاد دارید؟این رسالتو در چی میبینید؟اصلا این رسالت چی هست؟

۸)کلا میخوام ببینم اصلا کاری که هر کدوم از ما داریم میکنیم تا چه اندازه درست و کارامده؟و تا چه اندازه راضی کننده ست؟

۹)اصلا کاری که میکنید برای خودتون راضی کننده هست؟

خیلی حرفها هست که فکر میکنم در خلال بحث بهش بپردازیم بهتر باشه.

پیشاپیش از همه دوستانی که میان و نظر میدن کمال تشکر را دارم.

از اونجایی که بلاگفا به روز شدن ما رو نشون نمیده و ما هم برامون مهمه این پست مجبوریم بیاییم دنبالتون.هرچند از این کار خوشمون نمیاد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد نوشت:... هیچی

بعد نوشت۲:بلاگفا برعکس همیشه به روز شدنمو نشون خودم داد.همینطور نشون جناب طنز سیاسی.پس فعلا دنبال کسی نمیریم تا ببینیم چی میشه.

[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 12:47 ] [ پریسا ] [ ]

"فَاستَجابَ لَهُم رَبَّهُم اَنّی لا اُضِیعُ عَمَلَ عامُلٍ منکُم مِن ذَکَرٍ اُو اُنثَی بَعضُکُم مِن بَعضٍ فَالَّذینَ هاجَروا و اُخرِجوا مِن دیارِهِم و اُوذوا فِی سَبیلی وَ قاتلوا وَ قُتِلوا لَاُکَفِّرَنَّ سَیِئاتِهِم وَ لَاُدخِلَنَّهُم جَنّاتٍ تَجری مِن تَحتِها الاَنهارُ"

آیه۱۹۵ سوره آل عمران،آیه ای بود که  که در تفالی که در مراسم خواستگاری به قرآن زده شد آمد.

آبان ماه سال۶۰ بود که فهیمه ۱۷ساله ،دانش آموزسال آخر دبیرستان به پیشنهاد ازدواج غلامرضای۲۱ساله،دانشجوی رشته کامپیوتر دانشگاه شریف پاسخ مثبت داد.

فهیمه پیش از این روز در خواب دیده بود که غلامرضا در انبوهی از مین به شهات میرسد.همان روز به مادرش گفت:"غلامرضا از ما نیست.او امانتی ست که خداوند مدتی اندک به ما میسپارد،زمین برای او جای کوچکی ست.اما ثمره ازدواج من با او در این دنیا نخواهد بود."

همینطور هم شد.کمتر از یک سال بعد ، در تاریخ  ۶تیر۶۱ ،غلامرضا هم زمان با انفجار ۱۲۰۰۰۰چاشنی مین،با بدنی سوخته و خونین، مشتاقانه به دیدار پروردگارش شتافت.

 روزی که حضرت امام(ره)خطبه عقدشان را خواند، آنها هر دو از مرادشان خواستند که برای شهادتشان دست به دعا بردارد.و پشت حلقه های ازدواجشان اینگونه حکاکی شده بود:"تنها ره سعادت ایمان جهاد شهادت"

در طول این زندگی کوتاه این فهیمه کم سن و سال بود که مدام در نامه هایش همسرش را برای شهادت آماده میکرد و به او انگیزه میداد و از او میخواست تا دیده ها و خاطرات خود را از میدان های نبرد به رشته تحریر درآورد تا برای آیندگان از آن روزها باقی بماند.حاصل نوشته های غلامرضا هم اکنون کتابی ست به نام:یادداشت های سوسنگرد.

چه شیرین و معصومانه از حالات روحانی خود مینویسد:تصمیم گرفتم برای بار اول،آن شب نماز شب بخوانم که خواندم.عجب حالی داد!واقعا رمز عجیبی در نماز شب هست!برای بار اولی بود که درکش کردم....خلاصه خیلی خوب بود!...قرآن هم خواندم که اتفاقا در سوه بقره به قسمتی رسیدم که در مورد جهاد کنندگان در راه خدا آمده بود.بی خودی گریه ام گرفت!خیلی کم اتفاق افتاده که گریه ام گرفته باشد،ولی در این موقعیت به نظرم خیلی دلچسب آمد...

روزی که فهیمه آخرین امتحان خود در سال آخر بیرستان را داد،خبر شهادت غلامرضا به تهران رسید.و این فهیمه بود که لباسی سفید بر تن کرد و در مراسم تشییع جنازه همسرش پیشاپیش جمعیت حرکت کرد و فریاد برآورد:"ای همسر شهیدم شهادتت مبارک..ای همسر شهیدم راهت ادامه دارد"

.

.

.

.

نزدیک دو ساعت است که این دو کتاب را جلوی خود باز کرده ام و ورق میزنم:خدایا کجایش را بنویسم؟به خدا قسم به حالشان غبطه میخورم و دست عقل و ذهن و دل خود را کوتاه تر از آن میبینم که به بلندای ایمان و شور و شعور آنها برسد.چقدر ناتوانم از درکشان.چقدر زبون و عاجزم از ستودنشان.اینها فقط دو تن از عاشقان خدا بودند و من اینچنین ناتوانم در شناخت و فهمشان.به این میاندیشم که خود خدای آنها چیست؟وقتی میگویم :"بسم رب الشهداء والصدیقین" کجا میتوانم بفهمم که با نام چه کسی شروع کرده ام؟کجا میتوانم به شناخت خدای شهدا برسم حال آنکه خودشان را نمیتوانم بشناسم.نکند راه را اشتباه رفتم؟نکند بی راهه رفتم؟خدایا گیجم.گنگم.نمیفهمم.هیچ چیز را نمیفهمم.وامانده ام.درمانده ام.

سیراب نمیشوم از خواندن زندگی نامه ها، وصیت نامه ها و دست نوشته های شهدا.ولی هرچه میخوانم و میخوانم کمتر میرسم و کمتر میفهمم.از خودم خسته شده ام.خسته.

اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد نوشت۱: دوست داشتم بخشی از نامه ها و دست نوشته های فهیمه و بخش بیشتری از زندگیش را بنویسم ولی نشد.هرچه گشتم تصمیمم برای اینکه کجایش را بگویم سخت تر شد.و همینطور از دست نوشته های شهید غلامرضا صادق زاده.

بعدنوشت۲:اگه این دو تا کتاب(نامه های فهیمه و یاداشت های سوسنگرد)رو نخوندید،حتما بخونید.مخصوصا نامه های فهیمه.

بعدنوشت۳:پیشایش عید رو هم تبریک میگم.این لحظه های آخر ما رو هم دعا کنید.

[ سه شنبه هشتم شهریور 1390 ] [ 12:48 ] [ پریسا ] [ ]
بسم رب الشهداء و الصدیقین

این دو سه شبی که از مشهد برگشتم تازه فرصت کردم یه کم تلویزیون ببینم.یعنی بازم درست و حسابی ندیدم.اعصابم خورد میشه از وسط یه سریال شروع کنم.

ولی این "سقوط یک فرشته"رو یه کم دیدم.آقا خیلی فاجعه بود.

اصلا کاری به موضوع داستان و روند شکل گیری قصه و...ندارم.موندم این سوالهای مسابقه که مدام زیر نویس میشه چیه؟خیلییییی فاجعه ست.اگه خود سریال هم بخواد شعار نده این سوالهای مسخره واقعا خرابش میکنه.بقیه سریالها رو هم اصلا رغبت نکردم ببینم.حتما وضع بقیه هم به همین شکله.آره؟

کسی اینجا تلویزیون میبینه؟یا هم سه طلاقه کردیدش.

امیدوارم یه روز بتونیم یه کاری برای این مریض رو به موت(این رسانه های تصویری)بکنیم.با غر زدن و نظر و انتقاد که کاری درست نمیشه.ولی فعلا همین یه کار از ما برمیاد که لااقل خطاها و مشکلات رو پیدا کنیم که پس فردا اگه نوبت به ما رسید و اگه دور رو دادن دست ما(بگو ایشالله)یه گلی(ضمه داره ها) به سر این تلویزیون بزنیم.کسی نظری نداره؟

این شب ها التماس دعا

(راستی اون برنامه"این شب ها" هم برنامه خوبی بودا.تعطیل کردن اونم؟) 

[ شنبه بیست و نهم مرداد 1390 ] [ 12:50 ] [ پریسا ] [ ]
شب شده بود و دلم دوباره غم گرفته بود

به یاد کرب و بلا برا حرم گرفته بود

داشتم از غصه میمردم به یاد کرب وبلا

گفتم امشبو میرم زیارت امام رضا

رفتم و رو به ضریح باصفاش زانو زدم

حرفهای دلم رو پیش ضامن آهو زدم

گفتم آی امام رضا تو رو به حق مادرت

یه نگا کن به دل سیاه این کبوترت

من غلامتم تو باید به دلم شاهی کنی

برای زیارت حسین منو راهی کنی

میون درد و دلام توی همین حال و هوا

دیدم انگاری نشسته رو به روم امام رضا

دیدم آقای غریبم داره گریه میکنه

سر تکون میده ازم داره گلایه میکنه

میگه آی اونی که حال خودتو خوب میدونی

تو که صبح تا شب داری دل منو میسوزونی

با چه رویی اومدی پیش من امام رضا؟

با چه رویی اومدی میخوای بری کرب و بلا؟

به حریم ما تا محرم نشی فایده نداره

 کربلابری و آدم نشی فایده نداره

به آقام گفتم امام رضا به حق مادرت

یه نگاه کن به دل سیاه این کبوترت

تا که از صدق و صفا عاشق و مبتلا بشم

اونجوری که تو میخوای زائر کربلا بشم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعدنوشت۱:این شعر بد جوری شرح حال این روزای منه.اومدم اینجا به خیال اینکه برات کربلامو بگیرم این بار.ولی یه نگاه به دلم که میکنم میبینم :فایده نداره

بعدنوشت۲:اینجا دعا گوی همه هستم.ساعت های آخر ضیافته.دلم داره تاپ تاپ میکنه از حالا برای لحظه وداع.کاش ...

بگذریم.

یاعلی

[ دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 ] [ 13:10 ] [ پریسا ] [ ]
بسم رب الشهداء و الصدیقین

السلام علی علی ابن موسی الرضاالمرتضی  الامام التقی النقی و حجتک علی من فوق الارض و من تحت الثری الصدیق الشهید صلوه کثیره تامه زاکیه متواصله متواتره مترادفه کافضل ما صلیت علی احد من اولیائک.

                                                                            

اولین بار اول دبیرستان بودم که من رو طلبیدین و اومدم پابوس تون.حتما یادتونه چی ها ازتون خواستم.ولی من یادم نیست بهتون گفتم دوست دارم زودی دوباره بیام یانه؟ولی به هرحال نیومدم تا برای بار دوم اردی بهشت همین امسال طلبیدین.این بار یادمه گفتم امام رضا!جان جوادت این بار زود قسمتم کن دوباره بیام.طول نکشه ها.

انگار قبول کردین.چون دارم میام.قراره۱۵روز مشهدت باشم امام رضا.۱۵روز از ماه مبارک.فکر کن؟

من رو چه به این سعادت ها؟

از کرم خودتونه.قربونتون برم که هرچی من بی معرفتم شما امام رئوف منبع معرفت و محبتید.

امسال شب قدر میخوام شما رو واسطه کنم ها.هوای ما رو داشته باش.هرچند تا حالاش هم با نظر لطف و عنایت شما بوده که خدا ما رو تا اینجا رسونده.

تا گنبدتو دوباره نبینم آروم نمیشم.منتظرم.خیلییییییی.

 

لایق باشیم دعاگو و نایب الزیاره ایم.

 

التماس دعا برای اینکه زیارت بامعرفت نصیبم شه.برای اینکه بعد ۱۵ روز که برگشتم قول هام یادم نره.به دعای شما خوبان انشالله.

یاعلی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعدنوشت:تایید نظرات رو برمیدارم.گفتم که بدونید.

[ پنجشنبه ششم مرداد 1390 ] [ 20:31 ] [ پریسا ] [ ]
بسم رب الشهدا والصدیقین 

صبح زود خسته از یک استراحت۶-۷ساعته! از خواب بیدار میشوی.صدای تلویزیون حتی قبل از اینکه کاملا هوشیار شوی از گوشهایت وارد مغزت میشوندو با آخرین خوابهایی که داشتی میدیدی مخلوط میشود.صدای مجری یکی از برنامه های کلیشه ای صبحگاهی صداوسیما هر لحظه بیشتر از خوابت فاصله میگیرد و واضح تر میشود.تا اینکه مجبور میشوی چشمهایت را باز کنی.از جایت بلند میشوی و با چشمهای نیمه باز به سمت تلویزیون میروی و با غیظ به صفحه آن خیره میشوی.کنترل را برمیداری و کانالها را میچرخی.۱-۲-۳-۴-تهران-خبر-آموزش-قرآن.همه برنامه های صبحگاهی مثل هم شده اند.برنامه های گفتوگو محوری که نمیتوانند مخاطب جامعه امروز را به این راحتی به خود جذب کنند.هرجا میزنی چند نفر نشسته اند و درباره موضوعی خاص مثلا بحث کارشناسی میکنند.حوصله ات به دیدن هیچ یک نمیگیرد.ساعتی از صبح میگذرد و باز برنامه های یک شکلی که به اذان ظهر منتهی میشوند.تصویر زندگی سیمای خانواده آفتاب شرقی و...

شب هنگام بلافاصله بعد از اذان و نماز سریالهای مختلف تلویزیونی به صورت رگباری از شبکه های مختلف پخش میشوند.در طول روز هم که سریالهای قدیمی از آرشیو در آمده زیاد پخش میشود.سریالهایی که هیچ یک ارزش دیدن ندارند.سریالهایی که هیچ یک از ارزشهای این "مرز پرگهر" را رواج نمیدهند که هیچ تبدیل شده اند به ضد ارزشها.در شرایطی که کشورهای غربی و آمریکایی از نان شب مردم خود میزنند و در شکم شبکه های ماهواره ای خود میکنند تا خوراک روحی مردم ما را تامین کنند صداوسیمای جمهوری اسلامی به کجا میتازد این چنین؟دلش هم خوش است که برنامه میسازد.گویی صداوسیمای ما هم به همراه جناب سینما همه با غرب هم نوا شده اند.دانسته یا نادانسته عمدا یا سهوا قابل اغماض نیست.شبکه های ماهواره ای برای تیشه زدن به ریشه اسلام وانقلاب از هیج تلاشی فرو گذاری نمیکنند و آن وقت ما...به قول حضرت امیر:. شگفتا! به خدا که هماهنگی این مردم در باطل خویش و پراکندگی شما در حق خود دل را می میراند و اندوه را تازه می گرداند.

جوانی که امروز از هر طرف در تیر رس ترکش های ناجوانمردانه و بی وقفه دشمن است چگونه با چند برنامه خشک و خالی و بدون جذابیت وبعضا تصنعی میتواند باور یابد به آنچه نسل پیش از او باور داشت؟

کسی نیست که به من بگوید چرا نسل من متهم ند به بی دینی و لاقیدی حال آنکه کوتاهی بزرگترهایشان آنها را به این جا کشانده است؟

چه کسی باید امام را به ما میشناساند؟چه کسی باید جنگ را درست مینوشت نه درشت؟خدایش بیامرزد سید مرتضا آوینی را که اگر بود شاید او به ما جنگ را نشان میداد.درست. نه درشت.چه میگویم؟اگر هم بود تا کنون از دست این جماعت دق کرده بود.ما هم از بی غیرتی مان است که هنوز نفس میکشیم.نه چرا بی غیرتی؟اتفاقا من و هم فکران من در همین نسل کلی غیرتمند بودیم که تا اینجا بدون کمک هیچکس و علی رغم سنگ اندازی های همه تا اینجا محکم و استوار روی آرمان های خمینی کبیر ایستاده ایم و دست بیعت داده ایم به جانشین برحقش.خداوند از بلاها محفوظش دارد که پشت ما بعد از خدا فقط به او گرم است.فقط این وسط دلم برای دیگر هم سن وسالانم میسوزد که از این قافله جا مانده اند و مدهوش دروغ پردازیهای دشمن شده اند.راه را گم کرده اند و من فقط میدانم که باید کاری کرد...خدا ما رو شرمنده شهدا نکنه.

در پایان یک آرزو.آرزویی که سید مرتضی به آن رسید:

ای شهید !ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی وجود برنشسته ای دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعدنوشت:

در جهان یوسف اگر از همه زیباتر بود/نمکین تر زهمه چهره پیغمبر بود

حسن و زیبایی یوسف نمک روی نبی/جمع در صورت و سیمای علی اکبربود

جوون های هم سنگرم!روزتون مبارک

بعدنوشت۲:امروز۲۴تیر تولد آقامون٬آقا سیدعلی آقای خامنه ای یه.برای سلامتی و طول عمرش تا انقلاب مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) دعا کنیم.

التماس دعا

[ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 ] [ 12:55 ] [ پریسا ] [ ]
بسم رب الشهداء والصدیقین

۱۹سال پیش همچین روزی (۱۹خرداد) بزرگترین و مهم ترین اتفاق زندگی من رخ داد.ساعت ۵ صبح.

من از آغوش خدا جدا شدم.در آغوش مادر (این فرشته زمینی)قرار گرفتم.

۱۹سال به همین راحتی گذشت و من اصلا نفهمیدم چطور شد؟

و مطمئنا باقی عمرم هم انقدر باسرعت میگذره که من فقط میتونم با حسرت نگاش کنم و بگم:نرو نامرد.

و از همه مهمتر دوران پرجنب و جوش و پرثمر جوانی که نمیدونم چرا زندگی برام تو این دوران معنی و خلاصه میشه.فکر میکنم وقتی تموم شد زندگی هم تموم میشه.حس بدیه.با این حساب من هر سال تولدم باید افسردگی بگیرم که یه سال دیگه از بهترین دوران عمرم مفت رفت.

آدم به این ناامیدی دیده بودین شما؟اونم روز تولدش.امسال اولین سالی بود که تولدم پیش خانواده نبودم

امسال سالروز تولدم مصادف شده با لیله الرغایب.انشالله امشب تولدی دیگر (این بار در درونم) رخ بده.

                                                 که بودوکیست دشمنم؟

                                                 هم آشکار ، هم نهان

                                                 همان روان بی امان

                                                 زمان زمان زمان زمان

                                                 سپاه بی کران او:

                                                 دقیقه ها و لحظه ها

                                                 غروب ها و بامداد

                                                 گذشته ها و یادها

                                                 رفیقها و خویشها

                                                 خراشها و ریشها

                                                 سراب نوش و نیشها

                                                 فریب شاید و اگر،

                                                 چو کاش های کیش ها

                                                بسا خسا به جای گل

                                                بسا پسا چو پیش ها

                                                به چشمها،غبارها

                                                به کارها،شکست ها

                                                نویدها،درودها

                                                نبودها و بودها

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آماده شو برادر.جراحت کربلا هنوز تازه است و تا آن خونخواه مقتول کربلا نیاید،این جراحت التیام نمیپذیرد.

امشب بعد دعا برای سلامتی و ظهور منتقم کربلا و دعا برای سلامتی و طول عمر"آقا" و حوائج خودتون یه یادی هم از ما کنید.یا علی

 

[ پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 ] [ 17:36 ] [ پریسا ] [ ]

بسم رب الشهداء و الصدیقین

ولوله ی عجیبی به پا شده تو آسمون.همه شون جمع ند.بسیجی ، سپاهی،ارتشی،۷۲تن و...

همه لباسهای یه دست سفید پوشیدن.چهره ها خندان ولا خوف علیهم ولاهم یحزنون.

بعضی هاشون چند تا ملک همراهشونه.انگار بادی گارد یا شاید بی سیم چی.همه جا دنبال سرشون میرن.انصافا از شهدا خوشگل تر نیستن.

حاج همت روی یه بلندی ایستاده:برادرا توجه کنن.ملائکه الله داشتن ستاد استقبال تشکیل میدادن ما قبول نکردیم.گفنیم امام ما داره میاد خودمون مراسم استقبال میگیریم.میخوام حسابی سنگ تموم بذاریدا.10 سال پیش روی زمین ازش استقبال کردیم امروز توی آسمون.تقسیم کار انجام شده و وظایف مشخصه.برادرا یه صلوات ختم کنید و انشالله:یا علی.

_ اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم...یا علی

صوت زیبای قرآن توی بهشت پیچیده که:و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون.

فرمانده ها با اون ملائک دور و برشون گرم صحبتن.یه  دفه مهرداد عزیزاللهی با اون جثه کوچیکش میپره جلوی حاج جسین خرازی:واااای!اگه بدونید ملک الموت چه خوشگل شده.میگه میخوام برم امام رو بیارم.باید خوش تیپ باشم....اون روز که اومده بود  دنبال من خوشگل بودا ولی الان یه چیز دیگه ست...

حاج حسین و دیگران به هیجان و شیطنت های مهرداد میخندن.

_ راستی بچه ها چقدر وقت داریم؟

_ دقیقا نمیدونم.ولی امام تا یکی دو ساعت دیگه پرواز داره.انتظار زیاد طول نمیکشه.

همه شون از این فکر که امام داره به جمعشون میپیونده خوشحالن.

یکی از بچه ها یه گوشه وایساده تو فکره.یهو ناغافل صداشو بلند میکنه:ای بابا من نمیخوام.قبول نیست...از چی انقدر خوشحالید؟

همه نگاه ها به سمت اون برمیگرده.یکی میره جلو:چی شده اخوی؟تو که عاشق امام بودی...!خوشحال نیستی داره میاد پیشمون؟

_ آره بودم.هنوزم هستم.ولی انقلاب چی میشه؟نظام چی میشه؟تکلیف خون من و شما؟امام بیاد کی میمونه؟

این بار رجایی میاد جلو .سر نوجوان رو توی سینه ش میگیره:

تو نگران اونجا نباش.خدا خودش آدمشو داره.

_کی آخه؟

_اون روز 6تیر61 یادته منافقها خواستن یکی رو شهید کنن؟ولی نتونستن.نه که اون لیاقت شهادت رو نداشت.نه.خدا اون رو حفظ کرد برای همچین روزی.او ذخیره انقلابه.

_آره فهمیدم کی رو میگی.ولی مگه اونا بعد رسول الله به علی(ع)وفادار موندن که حالا اینا به سید علی وفادار بمونن؟همونهایی که رهبرش میکنن اول از همه جلوش قد علم میکنن.

همه دارن نگاشون میکنن.رجایی دست نوجوان رو میگیره و روی زمین مینشونه.خودش هم روبه روش زانو میزنه:

پسر جون غربت علی تمومی نداره.ولی سیدعلی مرد این میدونه.انشالله بی علی اکبر و عباس نمیمونه.

چشمهای پسر میدرخشه و لبخند رضایت روی لباش میشینه.رجایی بلند میشه.یا علی میگه و پسر رو از رو زمین بلند میکنه و سرش رو میبوسه.چقدر این مرد مهربونه!

همه دوباره با شادی صلوات میفرستن:

اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم

همه بر میگردن سرکارهاشون.

محسن وزوایی با بقیه دانشجوهای پیرو خط امام که شهید شدن دارن بهشت رو آذین میبندن.محض خنده چندتا ملک فرستادن زمین تا یه سری روزنامه اطلاعات از آرشیو کش برن و بیارن.همون روزنامه که روش نوشته بود:

امام آمد.

 

وصلشون کردن به در و دیوار و درختها.

مهرداد عزیزاللهی که یه گروه بچه های کم سن وسال مثل حسین فهمیده و بهنام محمدی و... رو دور خودش جمع کرده داره توضیحات لازم رو میده تا سرود "خمینی ای امام" خوب اجرا شه.اول قرار بود یه گروه دیگه سرود بخونن ولی اونا سرشون شلوغ بود و کار رو سپردن به بچه ها.انصافا قشنگ میخونن با اون صداهای بعضا دو رگه شون.

حاج حسین خرازی اما ته دلش یه جوریه.مهدی باکری جویا میشه:چی شده اخوی؟نبینم ناراحتی؟

انگار بغض داره:نگران زمینی هام.احمد.احمدکاظمی اون پایین دق نکنه.داغ امام سنگینه.ما اگه الان اون پایین بودیم تحمل میکردیم؟

_اینم یه آزمایشه دیگه.از احمد که مطمئنم.ولی باید دید این مردم بعد امام چه میکنن؟تا کجا پای امام و خون شهدا استقامت میکنن.

دست میذاره روی شونه ش:دعا کن براشون حسین.

مهرداد عزیزاللهی دوباره پرید جلوی حاج حسین.آخه اون موقع ها که زمین بودن هم خیلی حاجی رو دوست داشت.

با شادی گفت:ملک الموت رفت.رفت پایین امام رو بیاره.بیایید بریم جلو در بهشت.ببینید از زمین تا آسمون گل چیدن.10 برابر گلهای مسیر بهشت زهراست.

حال و هوای حاج حسین عوض شد.رفتن جلوی در بهشت.فوج فوج شهدا ایستاده بودن.خیل عظیمی از چهره های راضیة  مرضیة صف کشیدن به استقبال امامشون.چقدر این یکی شیرین تره که هراس تموم شدن و جدایی نداره.

10سال پیش امام دست در دست مهماندار فرانسوی پله های هواپیما رو پایین اومد.امروز دست در دست ملک الموت پله های بهشت رو سبک بال بالا اومد.چهره های شهدا باز از دیدن یار جمارانیشون این پسر فاطمه به اشک نشست.مثل همون روزها.البته بودن کسانی که برای بار اول امام رو میدیدن.چه کیفی میکردن به خدا!!

صدای سرود "خمینی ای امام"فضای بهشت رو پر کرده بود....

چند ساعت بعد همه به اتفاق امام نشسته بودن تا ببینن خبرگان مسولیت تاریخی خود را چگونه به انجام میرسونن.کسی نگران نبود.چون این  جملات امام بود که از گلوی "آقاسید علی خامنه ای"بیرون میومد که:

با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص، و به سوی جایگاه ابدی سفر می‌کنم. و به دعای خیر شما احتیاج مبرم دارم. و از خدای رحمان و رحیم می‌خواهم که عذرم را در کوتاهی خدمت و قصور و تقصیر بپذیرد.
و از ملت امیدوارم که عذرم را در کوتاهیها و قصور و تقصیرها بپذیرند. و با قدرت و تصمیم اراده به پیش روند و بدانند که با رفتن یک خدمتگزار در سدّ آهنین ملت خللی حاصل نخواهد شد که خدمتگزاران بالا و والاتر در خدمتند، و الله نگهدار این ملت و مظلومان جهان است.

و سقا ربهم شرابا طهورا

اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعدنوشت۱:این مطلب رو نوشتم که بگم به نظرم شهدا الان خوشحالن.چون به وظیفه شون عمل کردن.امروز ماییم و بار امانت اونها.و اونها از اون بالا نگران و دعا گوی ما.به قول سید مرتضی آوینی که اون روز اونجا توی بهشت نبود و الان هست:

امام رفت و زمین ماند و ما نیز بر زمین ماندیم با داغ جراحتی سخت بر دل و باری سنگین بر دوش . امام رفت تا بار تکلیف ما برگرده عقل و اختیارمان بار شود و همان سان که سنّت لا یتغیّر خلقت بوده است، چرخه بلیّات ما را نیز به میدان کشد و آزموده شویم و این آیت ربانی درست درآید که

" لِنَبلُوَنَّکُم حَتّی نَعلَمُ الجاهِد مِنکُم وَ الصابِرین"

اکنون ، این ماییم و امانت او ! دست بیعت از آستین اخلاص برآریم و در کف فرزند و برادرش و تلمیذ مدرسه اش بگذاریم که اگر بعد از رحلت رسول الله(صلوات الله علیه) ظهر حکومت اسلام به غروب خونین شهادت حسین بن علی(علیه السلام) و «شب بی قمر غیبت » انجامید ، این بار امام فرصت یافت تا وثیقه حکومت را به معتمدین خویش بسپارد و این خود نشانه ای است بر این بار بشارت که خداوند اراده کرده است تا حزب الله و مستضعفین را به امامت و وراثت زمین برساند.
(سید شهدای اهل قلم)

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

ایام رجب التماس دعا

[ شنبه چهاردهم خرداد 1390 ] [ 8:57 ] [ پریسا ] [ ]
درباره وبلاگ

"عقل به ماندن میخواند وعشق به رفتن...واین هر دو را خداوند آفریده است تا وجود انسان در آوارگی و حیرت,میان عقل و عشق,معنا شود.رنج مفتاح الخزائن غیب است و نه عجب اگر راه حق محفوف در بلایا و دشواری ها است.سر مبارک امام عشق بر بالای نی,رمزی است بین خدا و عشاق...یعنی این است بهای دیدار."
شهید سید مرتضی آوینی
امکانات وب